![]() |
![]() |
|
| Marg bar akhunde |
|
Salam
BaRgAshTam DoosTaye AziZaM |
|
migam bande khdaro to dehe ranemidadan migofte khoune dekhoda kojaist
|
|
ba arze salam va khaste nabashid be tamamye dostane gol sale no ro be hame tabrik migam makhsosan be u ke darii mikhoni sale khobi va boaz barkat dashet bashin ba raftarhay khob kholase hamash khobbbbbb |
|
سراب !!!
گفتی که قدرت را نمی دانم !
مهربانیت را جیره بندی کردی !
روزی یک لبخند ،
هفته ای یک دوستت دارم
گفتم : واقعا داری؟
گفتی : "نمی دانم" |
|
لطفا تاآخر بخونید
کسی اونجا نیست ؟؟؟ مگه اونجا خونه ی خدا نیست ؟ پس چرا کسی جواب نمیده ؟ یهو یه صدای مهربون بگوش كودك نواخته شد! مثل صدای یه فرشته ... - بله با کی کار داری کوچولو ؟ خدا هست ؟ باهاش قرار داشتم، قول داده امشب جوابمو بده - بگو من میشنوم کودک متعجب پرسید : مگه تو خدایی ؟ من با خود خدا کار دارم ... - هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره ؟؟؟ - فرشته ساکت بود. بعد از مکثی نه چندان طولانی گفت نه خدا خیلی دوستت داره. مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟ بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست و بر روی گونه اش غلطید و با همان بغض گفت : اصلا اگه نگی خدا باهام حرف بزنه گریه میکنما ... بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت شكسته شد : ندایی صدایش در گوش و جان كودك طنین انداز شد : بگو زیبا بگو. هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو ... دیگر بغض امانش را بریده بود بلند بلند گریه کرد و گفت : خدا جون خدای مهربون، خدای قشنگم میخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا ... چرا ؟ ولی این مخالف با تقدیره. چرا دوست نداری بزرگ بشی؟ آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم قد مامانم، ده تا دوستت دارم. اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟ نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟ نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟ مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن. مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم. مگه ما با هم دوست نیستیم؟ پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه ؟ خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟ مگه اینطوری نمی شه باهات حرف زد ؟! خدا پس از تمام شدن گریه های کودک : آدم ، محبوب ترین مخلوق من ، چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش میکنه ، کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب میکردند تا تمام دنیا در دستشان جا میگرفت. کاش همه مثل تو مرا برای خودم و نه برای خودخواهی شان میخواستند. دنیا خیلی برای تو کوچک است ... بیا تا برای همیشه کوچک بمانی و هرگز بزرگ نشوی |
|
طالع بینی انسانها و شناخت خصوصیات آنها از روی حرف اول اسم آنان !!!
الف:خوش اخلاق و خوش رفتار و در باطن میانه رو و با همه ملاحظه کند و خونگرم میباشد و با همه کس زود صمیمی میشود ودر زندگی در جنگ و جدال و گفتگو به سر میبرد و پیراهن سیاه بر او نامبارک می باشد و محنت بسیار می کشد و هر چه را طلب کند زود بیابد و مریضی وی همیشه در باد قولنج گردن وپهلو می باشد. |
|
مست و هشیار مست گفت ای دوست این پیراهن است افسار نیست
گفت: جرم راه رفتن نیست، ره هموار نیست گفت: میباید تو را تا خانه قاضی برم گفت: رو صبح آی قاضی نیمه شب بیدار نیست
گفت: والی از کجا در خانه خمارینست
گفت: مسجد خوابگاه مردم بدکار نیست
گفت: کار شرع، کار درهم و دینار نیست
گفت: پوسیدست، جز نقشی ز پود و تار نیست
گفت: در سر عقل باید، بی کلاهی عار نیست
گفت: می بسیار خوردی زان چنین بیخود شدی گفت: ای بیهوده گو، حرف کم و بسیار نیست
گفت: هشیاری بیار، اینجا کسی هشیار نیست |
|
یه بنده خدایی میگفت : همه چیز رو ردیف کرده بودم بابا و مامانم رو فرستادم خونه ی خاله و عم�`ه خونه برای دوست دخترم آماده ی آماده بود حساب همه چی رو هم کرده بودم رفتم دنبال دوست دخترم دیدم زودتر از من ، جایی که باهم قرار گذاشته بودیم ؛ منتظرمه خدائیش دختر پایه ایه خیلی دوسش دارم من و اون وقتی همدیگرو دیدیم ، آروم و قرار نداشتیم تو ذهن من فقط یه چیز میگذشت اونم این که وقتی رفتیم خونه چطور .... احتمالا اونم به همین چیزا فکر می کرد ... چون اولین بار بود که می خواستیم ... رو تجربه کنیم هم من و هم اون سوار ماشین شدیم دربست گرفتم رسیدیم در خونه با موبایل دوست دخترم زنگ زدم خونه که ببینم همه چی ردیفه یا نه نکنه کسی خونه باشه ! دیدم کسی خونه نیست با خودم گفتم : ایول دیگه دل تو دلم نبود می دونستم سه ساعت زمان داریم وباید از این سه ساعت بهترین استفاده رو کرد در حیاط رو باز کردم از راه پله ها رفتیم بالا حواسم به واحدهای همسایه بود که مارو نبینن که یه وقت آمار منو به بابام اینا ندن سریع دو طبقه رو رفتیم بالا نفهمیدم از در حیاط چطور رسیدیم در آپارتمان کلید رو انداختیم توی در ورودی آپارتمان که بریم تو چشمت روز بد نبینه خیلی برام عجیب بود یه اتفاقی افتاد که اصلا فکرش رو نمی کردم یعنی محال بود که یه همچین اتفاقی بیفته کلید توی در شکست هر چی تلاش کردم که یه جوری کلید رو در بیارم نشد که نشد کلی برا این لحظه برانامه ریزی کرده بودم کلی براش فکر کرده بودم مدتها بود تو آرزوهام این لحظه رو تصور می کردم لحظه ای که من و اون با هم تنها بشیم.... گفتم عیب نداره تو این سه ساعت وقت هست می رم کلید ساز میارم به دوست دخترم گفتم : بریم کلید ساز بیاریم اونم که پایه تر از من بود گفت : بدو بریم که به لاقل برسیم بریم یه حالی ببریم وقتی انرژی مثبتش رو دیدم انگیزم برای پیدا کردن کلید ساز چند برابر شد سریع از پله ها اومدیم پایین اومدیم سر خیابون روزجمعه حالا کلید ساز از کجا گیر بیاریم سریع یه دربست دیگه گرفتم بعد از یک ساعت چرخیدن تو خیابون یه کلید ساز پیدا کردیم گفتم : آقا داستان از این قراره که کلید توی در شکسته گفت : بریم درستش کنیم اومدیم در خونه به دوستم گفتم : تو برو تو ایستگاه اتوبوس سرکوچه بشین تا وقتی هم من بت زنگ نزدم نیا اگه یکی از همسایه ها تو رو تو آپارتمان ببینه خیلی ضایع میشه اونم که همیشه منو شرمده می کرد گفت : اشکالی نداره عزیزم، من تو ایستگاه نشستم و منتظر زنگتم دردسرت ندم کلید ساز گفت باید قفل عوض بشه دوباره یه دربست دیگه تا قفلسازی و آوردن یک قفل جدیدبرای در خونه اومدیم و قفل رو عوض کردیم همین که لحظات آخر کار کلید ساز بود مادرم زنگ زد موبایلم که ما با خالت اینا داریم میاییم خونه برو یه سری خرید کن و .... ای تف به این شانس همه ی نقشه هام نقس بر آب شد و نشد که آرزوم به واقعیت بپیونده... اون روز کلی پول از تو جیبم رفت کلی هم حساب کتاب که جرا قفل خونه عوض شده به ننه بابام دادم آخرشم شرمنده روی دوست دخترمون شدیم از اون رو زتا به حالا همش این سوالم تو ذهنمه که : من حساب همه چی رو کرده بودم چی شد که نشد بریم خونه و کلید آهنی(میفهمی چی میگم ، کلید آهنی) توی در شکست کجای کارم اشتباه بود که همین یه دونه موقعیت رو هم که پیش اومده بود از دست دادم ............ ....... وقتی همه ی حرفاش تموم شد ، اونجایی که محاسبه نکرده بود رو براش توضیح دادم بهش گفتم : گاهی اوقات می شود که که محبی از محبای اهل بیت قصد گناه می کنه ، تمام مقدمات گناه رو هم برای خودش فراهم می کنه و خودش رو آماده ی گناه می کنه . دیگه قدمی تا گناه فاصله نداره فقط یک قدم می خواهد تا گناه به ثمر بنشینه یه دفه میبینه تمام صحنه عوض شده و دیگر موفق به انجام گناه نشد با خودش فکر می کنه که چی شد که نتونست گناه کنه تو محاسبات خودش که اشتباهی نکرده بود پس چرا موفق به انجام گناه نشد ؟؟ کمی فکر .... کمی فکر …………. کمی فکر ………………….. آره داداش من به یاد اون روزی که نماز و روزه و کار خوبی که انجام میدادی که خدا از تو رازی بوده که تو مرتکبه گناه نشدی
خدا همیشه و همیشه ما را به یاد داره حتی لحظه ی گناه ما را فراموش نمی کنه .....
وقتی حرفام تموم شد ، دیدم دانه های در�` مانند اشک به روی صورت صاف و زیباش روان شدن و داره زیر لب زمزمه می کنه : خدا ! غلط کردم خدا ! ممنونم که تنهام نمیذاریم ، حتی لحظه ی گناه |
|
یه بنده خدایی میگفت : همه چیز رو ردیف کرده بودم بابا و مامانم رو فرستادم خونه ی خاله و عم�`ه خونه برای دوست دخترم آماده ی آماده بود حساب همه چی رو هم کرده بودم رفتم دنبال دوست دخترم دیدم زودتر از من ، جایی که باهم قرار گذاشته بودیم ؛ منتظرمه خدائیش دختر پایه ایه خیلی دوسش دارم من و اون وقتی همدیگرو دیدیم ، آروم و قرار نداشتیم تو ذهن من فقط یه چیز میگذشت اونم این که وقتی رفتیم خونه چطور .... احتمالا اونم به همین چیزا فکر می کرد ... چون اولین بار بود که می خواستیم ... رو تجربه کنیم هم من و هم اون سوار ماشین شدیم دربست گرفتم رسیدیم در خونه با موبایل دوست دخترم زنگ زدم خونه که ببینم همه چی ردیفه یا نه نکنه کسی خونه باشه ! دیدم کسی خونه نیست با خودم گفتم : ایول دیگه دل تو دلم نبود می دونستم سه ساعت زمان داریم وباید از این سه ساعت بهترین استفاده رو کرد در حیاط رو باز کردم از راه پله ها رفتیم بالا حواسم به واحدهای همسایه بود که مارو نبینن که یه وقت آمار منو به بابام اینا ندن سریع دو طبقه رو رفتیم بالا نفهمیدم از در حیاط چطور رسیدیم در آپارتمان کلید رو انداختیم توی در ورودی آپارتمان که بریم تو چشمت روز بد نبینه خیلی برام عجیب بود یه اتفاقی افتاد که اصلا فکرش رو نمی کردم یعنی محال بود که یه همچین اتفاقی بیفته کلید توی در شکست هر چی تلاش کردم که یه جوری کلید رو در بیارم نشد که نشد کلی برا این لحظه برانامه ریزی کرده بودم کلی براش فکر کرده بودم مدتها بود تو آرزوهام این لحظه رو تصور می کردم لحظه ای که من و اون با هم تنها بشیم.... گفتم عیب نداره تو این سه ساعت وقت هست می رم کلید ساز میارم به دوست دخترم گفتم : بریم کلید ساز بیاریم اونم که پایه تر از من بود گفت : بدو بریم که به لاقل برسیم بریم یه حالی ببریم وقتی انرژی مثبتش رو دیدم انگیزم برای پیدا کردن کلید ساز چند برابر شد سریع از پله ها اومدیم پایین اومدیم سر خیابون روزجمعه حالا کلید ساز از کجا گیر بیاریم سریع یه دربست دیگه گرفتم بعد از یک ساعت چرخیدن تو خیابون یه کلید ساز پیدا کردیم گفتم : آقا داستان از این قراره که کلید توی در شکسته گفت : بریم درستش کنیم اومدیم در خونه به دوستم گفتم : تو برو تو ایستگاه اتوبوس سرکوچه بشین تا وقتی هم من بت زنگ نزدم نیا اگه یکی از همسایه ها تو رو تو آپارتمان ببینه خیلی ضایع میشه اونم که همیشه منو شرمده می کرد گفت : اشکالی نداره عزیزم، من تو ایستگاه نشستم و منتظر زنگتم دردسرت ندم کلید ساز گفت باید قفل عوض بشه دوباره یه دربست دیگه تا قفلسازی و آوردن یک قفل جدیدبرای در خونه اومدیم و قفل رو عوض کردیم همین که لحظات آخر کار کلید ساز بود مادرم زنگ زد موبایلم که ما با خالت اینا داریم میاییم خونه برو یه سری خرید کن و .... ای تف به این شانس همه ی نقشه هام نقس بر آب شد و نشد که آرزوم به واقعیت بپیونده... اون روز کلی پول از تو جیبم رفت کلی هم حساب کتاب که جرا قفل خونه عوض شده به ننه بابام دادم آخرشم شرمنده روی دوست دخترمون شدیم از اون رو زتا به حالا همش این سوالم تو ذهنمه که : من حساب همه چی رو کرده بودم چی شد که نشد بریم خونه و کلید آهنی(میفهمی چی میگم ، کلید آهنی) توی در شکست کجای کارم اشتباه بود که همین یه دونه موقعیت رو هم که پیش اومده بود از دست دادم ............ ....... وقتی همه ی حرفاش تموم شد ، اونجایی که محاسبه نکرده بود رو براش توضیح دادم بهش گفتم : گاهی اوقات می شود که که محبی از محبای اهل بیت قصد گناه می کنه ، تمام مقدمات گناه رو هم برای خودش فراهم می کنه و خودش رو آماده ی گناه می کنه . دیگه قدمی تا گناه فاصله نداره فقط یک قدم می خواهد تا گناه به ثمر بنشینه یه دفه میبینه تمام صحنه عوض شده و دیگر موفق به انجام گناه نشد با خودش فکر می کنه که چی شد که نتونست گناه کنه تو محاسبات خودش که اشتباهی نکرده بود پس چرا موفق به انجام گناه نشد ؟؟ کمی فکر .... کمی فکر …………. کمی فکر ………………….. آره داداش من به یاد اون روزی که نماز و روزه و کار خوبی که انجام میدادی که خدا از تو رازی بوده که تو مرتکبه گناه نشدی
خدا همیشه و همیشه ما را به یاد داره حتی لحظه ی گناه ما را فراموش نمی کنه .....
وقتی حرفام تموم شد ، دیدم دانه های در�` مانند اشک به روی صورت صاف و زیباش روان شدن و داره زیر لب زمزمه می کنه : خدا ! غلط کردم خدا ! ممنونم که تنهام نمیذاریم ، حتی لحظه ی گناه |
|
پادشاهی که یک کشور بزرگ را حکومت می کرد، باز هم از زندگی خود راضی نبود؛ اما خود نیز علت را نمی دانست. روزی پادشاه در کاخ امپراتوری قدم می زد. هنگامی که از آشپزخانه عبور می کرد، صدای ترانه ای را شنید. به دنبال صدا، پادشاه متوجه یک آشپز شد که روی صورتش برق سعادت و شادی دیده می شد. پادشاه بسیار تعجب کرد و از آشپز پرسید: ‘چرا اینقدر شاد هستی؟’ آشپز جواب داد: ‘قربان، من فقط یک آشپز هستم، اما تلاش می کنم تا همسر و بچه ام را شاد کنم. ما خانه ای حصیری تهیه کرده ایم و به اندازه کافی خوراک و پوشاک داریم. بدین سبب من راضی و خوشحال هستم…’ پس از شنیدن سخن آشپز، پادشاه با نخست وزیر در این مورد صحبت کرد. نخست وزیر به پادشاه گفت : ‘قربان، این آشپز هنوز عضو گروه 99 نیست!!! اگر او به این گروه نپیوندد، نشانگر آن است که مرد خوشبینی است.’ پادشاه با تعجب پرسید: ‘گروه 99 چیست؟؟؟’ نخست وزیر جواب داد: ‘اگر می خواهید بدانید که گروه 99 چیست، باید این کار را انجام دهید: یک کیسه با 99 سکه طلا در مقابل در خانه آشپز بگذارید. به زودی خواهید فهمید که گروه 99 چیست!!!’ پادشاه بر اساس حرف های نخست وزیر فرمان داد یک کیسه با 99 سکه طلا را در مقابل در خانه آشپز قرار دهند.. آشپز پس از انجام کارها به خانه باز گشت و در مقابل در کیسه را دید. با تعجب کیسه را به اتاق برد و باز کرد. با دیدن سکه های طلایی ابتدا متعجب شد و سپس از شادی آشفته و شوریده گشت. آشپز سکه های طلایی را روی میز گذاشت و آنها را شمرد. 99 سکه؟؟؟ آشپز فکر کرد اشتباهی رخ داده است. بارها طلاها را شمرد؛ ولی واقعاً 99 سکه بود!!! او تعجب کرد که چرا تنها 99 سکه است و 100 سکه نیست!!! فکر کرد که یک سکه دیگر کجاست و شروع به جستجوی سکه صدم کرد. اتاق ها و حتی حیاط را زیر و رو کرد؛ اما خسته و کوفته و ناامید به این کار خاتمه داد!!! آشپز بسیار دل شکسته شد و تصمیم گرفت از فردا بسیار تلاش کند تا یک سکه طلایی دیگر بدست آورد و ثروت خود را هر چه زودتر به یکصد سکه طلا برساند. تا دیروقت کار کرد. به همین دلیل صبح روز بعد دیرتر از خواب بیدار شد و از همسر و فرزندش انتقاد کرد که چرا وی را بیدار نکرده اند!!! آشپز دیگر مانند گذشته خوشحال نبود و آواز هم نمی خواند؛ او فقط تا حد توان کار می کرد!!! پادشاه نمی دانست که چرا این کیسه چنین بلایی برسر آشپز آورده است و علت را از نخست وزیر پرسید. نخست وزیر جواب داد: ‘قربان، حالا این آشپز رسماً به عضویت گروه 99 درآمد!!! اعضای گروه 99 چنین افرادی هستند: آنان زیاد دارند اما راضی نیستند. |
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
دی 1388 خرداد 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 |
| پیوندها |
|
RSS
|